|
تنهایی های من |
|
دلنوشته های سکوت |
تمام رویاهایت را که جمع کنی ، فکر میکنی چقدر بیارزد؟خیلی اگه گرون حساب کنی شاید بشه یه fast food بری و یه ساندویچ گاز بزنی با پولش آخرش که چی؟ ته ته اینهمه فکر قشنگ چیه؟ به کجا میخوای ختم شه ؟ تمام دلهره های اگه ، شاید ، ای کاش ، و بازتکرار و تکرار و تکرار اینهمه لغت واهی به چه درد میخوره؟ زندگی رو هزار بار اگه خط بزنی ، باز سرمشق میدهند خستگی رو خسته میفهمد و حالا کو تا رسیدن به یک همزبان دلم میگیرد و هیچکس نیست تا بگویم دلتنگی ام را ، باشد تو هم برو ، ما رو به خیر و شما رو به سلامت باز هم من میمانم و اینهمه فکر قشنگ که تو رو تو میساخت! تو را خاکستری هم نقاشی کنم در روزهای بعدی ، باز شیرین ترین خاطره خواهی بود .
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط نسیم |
دلکده ی ماتم نیست هم همه ی وجودم غم دوری تو اینچنین پررنگ جلوه میکند که زمزمه ها میگویند لبخند را به تلخند فروخته ام ! ........................................................................................
دلم لک زده برای یک لحظه عطر باران در حضور دوست
به دلم مانده یک حس خوب
مثل قطار سریع السیر گذشتم از تمام دوست داشتن های بزرگ و بعد هم کوچک
و
حالا امروز
صادقانه بگم : دلم تنگ است برای یک حس شاد
حسی که هوس نباشد ، عاری باشد از ننگ تنوع طلبی !
این روزها غریبه ای در آینه به من میخندد
کمی آشناست به گمانم
اما شک ندارم ناشناس است و غریب
تا میخواهم بگویم دلم پی دلی میگردد ، نیشخند میزند و بازیگوشی میکند
مدام از این شاخه به آن شاخه میپرد و بحث را عوض میکند
من هم مثل همیشه فراموش میکنم بپرسم : آخرش که چی؟!
و من همچنان میروم
در زندانی که با خویش
در زنجیری که با پای
در شتابی که با چشم
در یقینی که با فتح من میرود
دوش با دوش
از غنچه های لبخند تصویر کودنی بر دیوار دیروز
تا شکوفه های سرخ یک پیراهن
بر بوته ی یک اعدام .
احمد شاملو
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط نسیم |
ضریب تقدس تو منزجر کننده است نفست را کمی حبس کن و باز فریاد برآور که آیا میتوانی پاک باشی؟ هرچه بیشتر تقلا میکنی بیشتر فرو میروی کمی خود را رها کن شاید تقدیرت را از پیشها اینگونه رج زده اند بر فرش پرمهر دنیا دل من هنوز زود است تا بتوانی درک کنی اینها را زمان میبرد باور اینهمه فکر زشت! (جمعه ساعت 15:15 سوم خرداد) نسیم
.....................................................................................................
نمیتونست بخوابه ، ساعت حدود دو نصفه شب بود و همه جا ساکت و تاریک
نشست و با خودش فکر کرد
از اول اول اول زندگیش فکر کرد تا دیروز و روز قبل و قبلترش و تا اینکه رسید به امروز
عرق سردی از روی پیشونیش چکید
کمی لبهاش رو جمع کرد تا جلوی هق هقش رو بگیره !
باورش نمیشد اما حقیقت داشت
پاکی اش به تاراج رفته بود و او هاج و واج به جامعه ای خیره شده بود که دم از انصاف میزد
به وضوح میدید نگاه ناپاک آدمهایی را که در پاکی اش شک کردند
او حتما مجرم است بی اثبات گناه
زندگی اش ، تمام رویاهایش ، تمام فرداهایش و
او از امروز مرده است
سرش را بین دو دستش محکم گرفت
به فردا فکر کرد و چشمهایش را روی هم گذاشت ...
به هرحال اتفاق خواهد افتاد!
چهارشنبه اول خرداد ساعت 19:30
نسیم
+ نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 0:48 قبل از ظهر توسط نسیم |
میخواهم تازه باشم شروعی تازه افسوس فکر پایان ، مثل خوره به جانم میافتد و لبخند را دریغ میکند از منی که تمام دلخوشی ام پاکی لبخند است! آدم آهنی های زندگی ، افسوس که درک نمیکنند تفسیر لبخند را و من اشک میریزم برای تمام کسانی که مرا با لبخند دوست دارند آیا مرا واقعا دوست دارند ؟!؟!؟!؟ زانو نمیزنم حتی اگر سقف آسمان به کوتاهی قدّم باشد. (پائلوکوئلیو)
+ نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط نسیم |
دلتنگی نیست جنس بغضم هجوم افکار است و جنگ وحشیانه ی حقیقت و رؤیا! بغضم را میبلعم و یک قلپ آب هم روش! به هیچ جای هیچکس هم برنمیخوره برو ، به سلامت اگر نفرین نمیکنم ، مطمئنا انتظار نداری دعایی هم درکار باشد برو و بدان دلم برایت تنگ میشود اگر چه دلم برای ذهنیت ساختگی خودم بیشتر! هیچوقت نفهمیدم چرا صرفه جویی میکنند محبت را؟!؟!؟ و فکرشان معطوف است به یک چیز! احمقهای کله پوک! در دوستی اعتماد حرف اول را میزند ! کاملا سنجیده و درست پایان دوستی ما ؛(برای خنده میگویم :) نداشتن اعتماد بود اعتماد یعنی چه؟! قبول یا ردّ دعوت دوست پسرت به خانه ی خالی؟ و من مثل امروز متهم میشوم به بی اعتمادی! آدمهای زمخت؛ افکارشان بوی گند میدهد قاضی احمق من! خیلی راحت مرا محکوم به دوست نداشتن کردی امّا برای اثباتش مدرک هم داری؟! حرفهای امروزت را که سانسور کنم ، شاید بشود دوباره دوستت داشته باشم و دلم باز برای خودم بسوزد که تویی را دوست دارم که فکرت مثل تمام پسرها به یک سمت میرود من به فدای خنده هات مگر میشود زندگی در یک چیز خلاصه شود؟: (...)!!! از نبودنت دلم گرفت بغض کردم و سکوت و دیگر هیچ فریاد بس است ! به راه خود میروم اگرچه خوب میدانم چه بی اندازه بیراه میروم!
+ نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط نسیم |
این روزها افکار آدمها به یک سو میرود ؛ گویی با هم ، هماهنگ شدند! چه جامعه ی متحدّی !!! پیش به سوی زوال ؛ نمیتوانی تکروی میدان باشی ! غریزه ات تو را به انضمام تمام آدمها به درک خواهد برد! و تو پیروز میدان میشوی ! کافی است کمی یکرنگ شوی با جامعه ی حقیقی آدمها گور پدر شرافت کمی محترمانه چه میشود؟!؟!؟!؟ ............................................................................................ وقتی پررنگی خاطراتت آذین لحظه های امروزم میشود انکار بی فایده است دوستت دارم به زبان آدمهای پرمشغله چه میشود؟![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط نسیم |
| ||||||